ساعت 10:52 عصر سه‏شنبه 18/4/1387

تقريبن ده روزي مي شه که وارد منطقه اي شدم، که به نوعي هم خودم ورود به اين مناصب رو ممنوع کرده بودم و هم سيستم بروکراسي حاکم، ذاتاً با افراد نوگرا و تحولگرا (با ديد مثبت) و ساختارشکن (با ديد منفي ش) سازگاري نداره چرا که ماندگاري در يک سيستم ايستا به مرور افراد و ساختارها رو دچار محافظه کاري و روزمرگي و تمايل به حفظ وضع موجود مي کنه، اين گونه سازمان ها، حضور در وضع موجود رو به ورود به مناطق تجربه نشده ترجيح مي دن، به عبارت ديگه دوست دارن از منطقه ي امن عادتها خارج نشن، واسه همين ورود افراد تحولگرا به اين گونه سيستم ها در واقع ورود به منطقه ممنوعه خواهد بود! که البته هزينه هاي خاص خود را دربر خواهد داشت!
و منظور از اين که از نگاه خودم هم نوعي پرهيز نسبت به حضور در مناصب دولتي وجود دارد از اين حيث است که اساسا اين مناصب را به چشم يک حرفه و محمل درآمدزايي نمي بينم بلکه وظيفه و باري مي بينم که اگر بر دوشت گذاشته شود مسئوليتي هماره بر شانه هايت سنگيني خواهد کرد... ضمن که خيلي اهل قيد و بند هاي بروکراسي و ديسيپلين هاي خشک اداري هم نيستم... و دلايل ديگري که بيانش اطاله ي کلام خواهد بود.
اما بنا به ضرورت هاي متعدد، بر خلاف نظر بسياري از دوستان اهل تعقل، امر را به تقدير الهي سپردم... هرچند پيشنهادهاي بهتر و چرب تر و بالاتري هم داشتم (چقد نوشابه واسه خودم باز مي کنم!) خوب جنس کار فرهنگي بود و با دغدغه هاي هميشگي ما همخواني داشت، ضمن اين که فرصتي گرانقدر براي کسب تجربه مديريتي جديد و محک زدن ميزان تاثير گذاري در اين گونه حوزه ها بود...


اولين چيزي گه در بدو ورود به چشم مي امد وجود ساختار اداري کهنه و منسوخ شده که در طول ساليان به روز نگرديده و آنقدر گسترده و عريض، که امکان مديريت و اشراف بر آن امري ناممکن مي نمود ضمن آن که تناسبي هم با انتظارات موجود نداشت، نکته ي دوم هم بحث نيروي انساني بود که به لحاظ کيفي با جنس کار فکري و فرهنگي همخواني چنداني نداشت و به دليل عدم پويايي و تحرک و گردش نيروها، افراد به مرور دچار روزمرگي مفرط و نوعي استحاله شده بودند و در مقابل هرگونه اصلاح وتحول مقاوم!


پانوشت :


*بقيش باشه براي بعد ديگه خستگي و کم خوابي امونم نمي ده...!
** يکي از دلايل کم رنگ شدنم در فضاي مجازي به همين دليل مشغله زياده، (دعا کنيد تو فضاي حقيقي رنگي داشته بشيم) البته دلايل مهم ديگه اي هم داره که اگه حسش پيش بياد بدم نمياد راجع بهشون و آسيب شناسي فضاي سايبر قلمي بزنم.
*** ار همه ي دوستان عزيزي که قلم رنجه مي کنن و  کامنت مي ذارن و حقير علي رغم ميلم فرصت پاسخگويي رو ممکنه کمتر داشته باشم صميمانه عذر مي خوام، شرمنده!


¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/5/1387- 12:54 ص] چرا امريکا به ايران حمله نمي کند؟
[18/4/1387- 10:52 ع] ورود به منطقه ممنوعه!
[7/4/1387- 11:37 ص] زن، زمين، زندگي
[11/3/1387- 12:46 ص] از وصف رخش..
[27/2/1387- 12:40 ع] رويش عشق
[18/2/1387- 1:53 ص] از love تا عشق
[8/2/1387- 12:41 ع] عليکم انفسکم!
[31/1/1387- 8:50 ع] سنگ،کاغذ؛قيچي
[23/1/1387- 1:59 ص] از «سبيل نيچه اي» تا «سيد شهيدان اهل قلم»
[6/1/1387- 3:2 ع] فصل رويش
[23/12/1386- 1:27 ع] بها و بهانه
[27/11/1386- 1:36 ص] نگاه مثبت
[11/11/1386- 12:18 ص] چشم مست و دل ديوانه!
[آرشيو شده ها]

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من

:: بازديد امروز ::
11
:: بازديد ديروز ::
12
:: کل بازديدها ::
9460

:: درباره من ::

م.عسگري[18]
از خاکم و به خاک! تنم را مي گويم. از اويم و به او! خودم را مي جويم. نور هست، عشق هست. دوباره مي رويم! (رويش عشق)

:: لينک به وبلاگ ::

.:: رويش عشق::.

پيوندهاي برگزیده:: (ازمطالب قبلی)

:: فهرست موضوعي يادداشت ها::

عمومي[10]
دلنوشته[7]
انديشه[5]
مقالات[5]
شعر[4]
حکمت[1]
حکايت[1]
دانستنيها[1]

:: آرشيو ::

شعر
دلنوشته [4]
عمومي [4]
اجتماعي [2]
حکمت

:: موضوعات وبلاگ ::

جامعه
ادبيات
اخلاق و عرفان

:: لينک بازار::





پري براي پريدن
حبل المتين
آدم و حوا
نامه هايي ازخليج فارس
خاطرات
دنيا به روايت يوسف
درد شکفتن
.•¤ خانه آرزو ¤•.
حب الحسين
آسيب هاي اجتماعي
گل يخ
بي عينک
آواز پرجبرئيل
عمو اکبر
کوچولو و دلنوشته هاش
شيعه شناسي
Ghasedak
در فراق وطنم
روانشناسي
به خود آييم
جاده خدا
گل نرگس
نگاه منتظر
منتظران ظهور
جمهوريت
انتظار
راز و نياز با خدا
فقط خدا رو عشقه
اولي الابصار
حرف دل
.:قافله شهداء:.
عصمت

::ارتباط ازطریق ياهو ::

يــــاهـو

:: اشتراک درخبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::