1   2      >

ساعت 12:54 صبح شنبه 12/5/1387


در اين که ايالات متحده امريکا انگيزه کافي براي تقابل با ايران را دارد شکي نيست و براي اين حمله هم بهانه و توجيهات لازم همواره وجود دارند چرا که اساسا اين بهانه ها ساختني و بافتني هستند و واقعي بودن آنها اهميتي ندارد _همانطور که در رابطه با جنگ عراق هم چنين تجربه اي به وضوح مشاهده شد_ مهم توجيه و به عبارت بهتر تحميق افکار عمومي داخل و خارج امريکا است حال اين هدف با هر وسيله اي حادث شود، شده است! امروز انرژي هسته اي بهانه ي خوبي است هر چند اگر اين هم نباشد بهانه تراشي براي نظام رسانه اي و دستگاه جنگ رواني غرب زحمت چنداني ندارد...
از همين رو همواره مسئولين ارشد امريکا بر وجود گزينه حمله نظامي به ايران بر روي ميز انتخاب خود تاکيد کرده اند، اما چرا هيچ گاه اين گزينه ي ذهني رنگي نزديک به واقعيت نيافته و همواره به صورت شبحي کم رنگ، بروز داشته است؟ اين سئوال در دو حالت اهميت بيشتري پيدا مي کند؛
حالت اول- هنگامي است که امريکا به لحاظ اقتصادي شرايط خيلي خوبي دارد که حمله نظامي را امکان پذير مي سازد.
حالت دوم- هنگامي است که شرايط اقتصادي امريکا خيلي بد است که حمله نظامي را توجيه پذير مي سازد. تاريخ نشان داده است که در اين دو حالت، واشنگتن انگيزه و امکان بالايي براي اقدام نظامي دارد و امروزه وضع اقتصادي امريکا به جهات مختلف با رکود و نزول چشم گيري مواجه است ولذا يکي از حالت هاي دوگانه که بستر ساز تحقق جنگ هستند وجود دارد.
بنابراين اکنون اين سئوال به شکل جدي تري طرح مي شود که امريکا با چه موانعي براي حمله نظامي به ايران مواجه است که تا کنون _علي رغم رجز خواني هايي که شبيه غرش شير بي يال و دم و اشکمي بوده است_ اين گزينه هيچ گاه رنگي از جديت به خود نگرفته است؟ 
ادامه ي مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 10:52 عصر سه‏شنبه 18/4/1387

تقريبن ده روزي مي شه که وارد منطقه اي شدم، که به نوعي هم خودم ورود به اين مناصب رو ممنوع کرده بودم و هم سيستم بروکراسي حاکم، ذاتاً با افراد نوگرا و تحولگرا (با ديد مثبت) و ساختارشکن (با ديد منفي ش) سازگاري نداره چرا که ماندگاري در يک سيستم ايستا به مرور افراد و ساختارها رو دچار محافظه کاري و روزمرگي و تمايل به حفظ وضع موجود مي کنه، اين گونه سازمان ها، حضور در وضع موجود رو به ورود به مناطق تجربه نشده ترجيح مي دن، به عبارت ديگه دوست دارن از منطقه ي امن عادتها خارج نشن، واسه همين ورود افراد تحولگرا به اين گونه سيستم ها در واقع ورود به منطقه ممنوعه خواهد بود! که البته هزينه هاي خاص خود را دربر خواهد داشت!
و منظور از اين که از نگاه خودم هم نوعي پرهيز نسبت به حضور در مناصب دولتي وجود دارد از اين حيث است که اساسا اين مناصب را به چشم يک حرفه و محمل درآمدزايي نمي بينم بلکه وظيفه و باري مي بينم که اگر بر دوشت گذاشته شود مسئوليتي هماره بر شانه هايت سنگيني خواهد کرد... ضمن که خيلي اهل قيد و بند هاي بروکراسي و ديسيپلين هاي خشک اداري هم نيستم... و دلايل ديگري که ادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 11:37 صبح جمعه 7/4/1387


زن ، زمين ، زندگي


 


 هيچ فکر کردين چه نسبتي بين «زن و زمين و زندگي» وجود داره؟ خوب روشنه که هر سه با "ز" شروع مي شن و اين خودش يه جورايي تجانس مي ياره! اما خوب  کلمات زيادي هستن که با "ز" شروع مي شن، مثل: زرشک ، زالو، هلو؛ نه ببخشيد زردآلو و... که لااقل به نظر من ربطي بين اونها وجود نداره، حداقل يه ربطي که بشه ازش يه جور تناسب درآورد. (هرچند اين احتمال رو رد نمي کنم که بين هلو و زن يه رابطه اي باشه؛ در زبان انگليسي واژه peach"" هم معادل هلو و هم به معناي بانوي زيباست...) ضمن اينکه يک سري کلمات ديگه اي هم هستن که بينشون يه جور تجانس ظاهري هست ولي بازم به نظر جناب خودم تناسب باطني ندارن، مثل: «مرد، مرداب ، مردگي». خوب بگذريم...


 يکي از مشترکات اين سه واژه اينه که هر سه تاشون "زن" دارن، نه اينکه لزوماً متأهل باشنا! منظورم اينه که حروف «ز» و «ن» حرف اول و آخر رو تو کلمه "زمين" مي زنه و اگر "زن" رو از "زندگي" بگيري انگار سر رو از بدنش جدا کردي واز حيٍّض انتفاع ساقط!


واقعيت هم همينه که بدون "زن" زندگي ابتر و بي معناست و بهتره بگيم اصلاً زندگي استمرار پيدا نمي کنه، مثل مشکلي که الانه در کشور چين داره به وجود مياد، که به دليل قانون تک فرزندي، نوزادان دختر به روشهاي مدرن زنده به گور ميشن و به همين دليل در آينده نه چندان دور حيات تمدني اونها به شدت با خطر مواجه خواهد شد.


بدون زمين هم زندگي امکان پذير نيست. زمين چرخه و فرآيند حيات رو بستر سازي مي کنه و تو آغوش اونه که حيات متولد ميشه و رشد مي کنه. از قديم الايام «زمين» رو مادر طبيعت مي دونستن و بين زن و زمينادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 12:46 صبح شنبه 11/3/1387

 


عمريست که در ميکده لب بر لب جاميم
با عشق بت بتکده روزي گذرانيم


هر چند که در پرده بود آن رخ زيبا
از وصف رخش تا به ابد دلشدگانيم


دلداده ام و دلبر و دلدار تويي تو
دلبسته ي پيوسته ي آن روي چنانيم


از هستيِ تو هستِ جهان هست، هويدا
بي عشقِ تو از هر دو جهان دلزدگانيم


حيراني و ويرانيِ دل گشت چه بسيار
هر روز و شب اندر طلبت گمشدگانيم


باز آي که دل بي رخ دلدار فنا گشت
تا روز ابد در صف عشاق بمانيم


آيا شود از روي کرم لطف نمايي
تا بر رخ چون ماه تو گل بوسه نشانيم؟!


 


اثر:م.عسگري


¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 12:40 عصر جمعه 27/2/1387

در پست قبلي اشاره اي گذرا به اين نکته داشتيم که واژه ي LOVE اصالتاً و عمدتاً معطوف به چه نوع مفاهيمي مي باشد.


اما هنگامي که واژه ي عشق را در ادبيات فارسي و اشعار و آثار هنري مصداق يابي مي نماييم، با جلوه هايي با شکوه ، متعالي و چشم نواز مواجه مي شويم. اگر توفيقي دست بده و حس و حالي هم باشه در آينده به نسبت شناسي بين اين دو واژه بيشتر خواهيم پرداخت. در عين حال ترجيح دادم براي اين که نظري به جلوه گري «عشق» داشته باشيم بدون هرگونه توضيح، اين شعر زيبا رو تقديم کنم. 
 


عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاک 

عشق گاهي ناودان گريه ي اشک بهار 
عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار

عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه 
 همنشين خلوت غمگين آه

عشق گاهي شور رستن در گياه    ادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 1:53 صبح چهارشنبه 18/2/1387

مفهوم شناسي عشق و love


به راستي «عشق» يعني چه؟ بديهي است که عشق کلمه اي است که ما آن را به شکلي واحد مي نويسيم و لفظي است که همگي آن را به نحوي يکسان بيان مي کنيم، اما آيا مفهومي که از آن مراد مي کنيم هم يکسان است؟ آنچه به واژه ها و الفاظ روح مي بخشد و به آنها حيات مي دهد؛ مفهوم است. واژه جسمي است که معنا؛ چون روحي بر آن دميده مي شود و آن را در عالم ادبيات حيات مي بخشد.


 مراد ما از به کار بردن يک واژه، انتقال آن روح يا مفهوم به ذهن مخاطب است، اما واژه هايي هستند که چند ضلعي اند و ذوابعاد. هرچند ما در نگاه سطحي فکر مي کنيم که به مفهوم آنچه مي گويم واقفيم اما وقتي کمي عميق تر مي شويم و افق نگاهمان را عمق مي بخشيم با زواياي تازه اي از آن مواجه مي شويم.


برخي از واژه ها بسيار کشدارند به نحوي که طيفي از مفاهيم را در برمي گيرند. يکي از اين  کلمات همين «ع ش ق» خودمان است که همگي به کار مي بريم و در رساي آن بسيار مي گوييم و مي شنويم و چه بسا هرکدام هم از آن تصويري خاص در ذهنمان داريم.


برخي از روانشناسان غربي عشق را يک مرض مي دانند ((love sick و براي اين بيماري به دنبال راه درماني هستند. اما سئوال اين است که  ادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 12:41 عصر يکشنبه 8/2/1387

 


بزرگي مي گفت:
جوان که بودم انديشه ي تغيير دنيا را در سر مي پروراندم،
در ميانسالي دانستم که نمي توانم و تصميم به اصلاح کشورم گرفتم،
سالياني گذشت و در اين تصميم هم توفيقي نيافتم و در صدد بهبودي شهرم برآمدم،
درپيري به خودآمدم که در اين کار نيز محصولي ندارم و از ساليان زندگي توشه اي نيندوخته ام!
***


در هنگامه اي که آفتاب عمرم کم فروغ گشته و انتظار غروب را مي کشيد سخت در اين انديشه بودم که اگر در جواني به خويشتن پرداخته و خود را ساخته بودم؛ مي توانستم جهاني را تحت تأثير قرار دهم...  



بعدالتحرير:
* پروردگار: (يا ايها الذين امنوا عليکم انفسکم... الي الله مرجعکم جميعا) مائده 105
** در بيرون خبر چنداني نيست اگر قراره خبري بشه از درونمون مي جوشه!
***من به چشم هاي بي قرار تو! قول مي دهم؛
ريشه هاي ما به آب ،
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد،
ما دوباره سبز مي شويم...(قيصر شعر پارسي)


¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 8:50 عصر شنبه 31/1/1387

سنگ،کاغذ،قيچي


بازي جالبي بود اما براي بچگي، هر چند بسياري از کارها که بزرگسالان جدي مي پندارند شأني بيش از بازيهاي کودکانه ندارد، گو اين که بازي نيز براي کودکان، کاري مهم محسوب مي شود...


مرادم از سنگ نمادي است از «زمين».  همان که بستري است براي مسکن آدميان. اقامتگاهي موقت و گذرگاهي که به ابديت ختم خواهد شد.


بسيار گفته اند و شنيده ايم که  "اگر مي خواهي بلند شوي بايستي دستت را بر زمين بگذاري" و دست را بخوانيد «چنگال طمع» که در زمين فرو مي رود و آن را چون لقمه اي چرب مي بلعد. شايد به معده ي من و شما ادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 1:59 صبح جمعه 23/1/1387


از «سبيل نيچه اي» تا «سيد شهيدان اهل قلم»


قرار بود اين پست رو در سالروز پرکشيدن شهيدآويني بنويسم اما امواج وبلاگي اخير ما رو هم بر خودش شناور کرد و قدري تاخير شد.


دو سه سالي از شهادت آقا سيد مرتضي مي گذشت که  وارد دانشگاه شدم و به برکت شهادتش با آثارش آشنا شدم، آثاري که در زمان حيات ظاهري سيد مثل خودش غريب بود... درست مثل همه ي آدمهايي که از زمان خودشون جلوتر هستند. نوع نگاهش برام تازگي داشت، يه جورايي خاص بود، انديشه هاي عميق و مستدلي که قلم پرتوان و ذوق لطيف سيد به اونها جذابيت مضاعفي مي داد؛ هم به عقل مي نشست، هم به دل.


avini


واسم خيلي جالب بود در بحبوحه جنگ، فردي که حضور مستقيم تو جبهه داره، راجع به «توسعه و مباني تمدن غرب» کتاب مي نويسه و اونقدر مسلط کهادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

ساعت 3:2 عصر سه‏شنبه 6/1/1387


زمين بار ديگر طوافش را به دور خورشيد تمام کرد و همچون نوعروسان تن پوشي از شکوفه هاي رنگارنگ بر تن نمود، خرسند از اين که بازهم ساکنانش را به ميهماني بهار رسانده است و زايشگاه زماني تازه گرديده است...


ما نيز شادمان از اين چرخش مدام، دست افشان و پاي کوبان به جشن نشستيم، خوشنود از اينکه اين سياره سرد و خشک بار ديگر ميزبان جوانه هاست و چقدر دلنشين است اين پديده بهار، چقدر چشم نواز و فرح زاست : شکوفايي، نوآوري، رويش ...


و من همچنان سرگردان، در بين لبخند و اشک، خوشحالي و غم، حيرانم که چه مي رود بر ساکنان اين سياره ي رنج، بر انسان، بر من! بر تو!


                                   


در بين بذرهاي بسيار و دانه هاي بيشمار، که پاي بر زمين مي نهند، چه فراوانند آنها که  طعمه مي شوند يا مي پوسند ، اما چه خوش است حالِ آنها که ادامه مطلب...

¤ نويسنده: م.عسگري

[نظر یادتون نره!؟] ( )

   1   2      >
3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/5/1387- 12:54 ص] چرا امريکا به ايران حمله نمي کند؟
[18/4/1387- 10:52 ع] ورود به منطقه ممنوعه!
[7/4/1387- 11:37 ص] زن، زمين، زندگي
[11/3/1387- 12:46 ص] از وصف رخش..
[27/2/1387- 12:40 ع] رويش عشق
[18/2/1387- 1:53 ص] از love تا عشق
[8/2/1387- 12:41 ع] عليکم انفسکم!
[31/1/1387- 8:50 ع] سنگ،کاغذ؛قيچي
[23/1/1387- 1:59 ص] از «سبيل نيچه اي» تا «سيد شهيدان اهل قلم»
[6/1/1387- 3:2 ع] فصل رويش
[23/12/1386- 1:27 ع] بها و بهانه
[27/11/1386- 1:36 ص] نگاه مثبت
[11/11/1386- 12:18 ص] چشم مست و دل ديوانه!
[آرشيو شده ها]

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من

:: بازديد امروز ::
12
:: بازديد ديروز ::
12
:: کل بازديدها ::
9461

:: درباره من ::

م.عسگري[18]
از خاکم و به خاک! تنم را مي گويم. از اويم و به او! خودم را مي جويم. نور هست، عشق هست. دوباره مي رويم! (رويش عشق)

:: لينک به وبلاگ ::

.:: رويش عشق::.

پيوندهاي برگزیده:: (ازمطالب قبلی)

:: فهرست موضوعي يادداشت ها::

عمومي[10]
دلنوشته[7]
انديشه[5]
مقالات[5]
شعر[4]
حکمت[1]
حکايت[1]
دانستنيها[1]

:: آرشيو ::

شعر
دلنوشته [4]
عمومي [4]
اجتماعي [2]
حکمت

:: موضوعات وبلاگ ::

جامعه
ادبيات
اخلاق و عرفان

:: لينک بازار::





پري براي پريدن
حبل المتين
آدم و حوا
نامه هايي ازخليج فارس
خاطرات
دنيا به روايت يوسف
درد شکفتن
.•¤ خانه آرزو ¤•.
حب الحسين
آسيب هاي اجتماعي
گل يخ
بي عينک
آواز پرجبرئيل
عمو اکبر
کوچولو و دلنوشته هاش
شيعه شناسي
Ghasedak
در فراق وطنم
روانشناسي
به خود آييم
جاده خدا
گل نرگس
نگاه منتظر
منتظران ظهور
جمهوريت
انتظار
راز و نياز با خدا
فقط خدا رو عشقه
اولي الابصار
حرف دل
.:قافله شهداء:.
عصمت

::ارتباط ازطریق ياهو ::

يــــاهـو

:: اشتراک درخبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::